عبد الرحمن جامى

87

مرقع نى نامه جامى ( فارسى )

پس ز مهجورى حكايت بهرِ چيست * وز جداييها شكايت بهرِ چيست خوش نباشد بر دهانْ آب زلال * در « 1 » عطش كردن بيان رنج و ملال خوش نباشد گنج قارون در بغل * خويش را در مُفلسى كردن مَثَل خوش نباشد دامن يوسف به كف * زار ناليدن چو يعقوب از اسَف [ جواب ] « 2 » گويم آرى ليك وصل بر كمال * باشد اندر نشئهء دُنيى محال تا بُود باقى بقاياى وجود * كى شود صاف از كَدِر جام شهود تا بُود پيوند جان و تن بجاى * كى شود مقصود كل بُرْقَع‌َگشاى تا بُود غالب « 3 » غبارِ جسم و جان * كى توان ديدن رخِ جانان عيان بىفناىِ كلّ و بىجذب توى « 4 » * كى حريم وصل را محرم شوى اين سعادت روى ننمايد به كس * جز پس از عمرى و آن هم يك نفس چون پس از عُمرى به تو روى آورَد * زودتر از برق خاطِف بگذرد تشنه‌اى را گر ز دريا خَطْره‌اى * در دل آيد بلكه بر لب قطره‌اى خاطر او كى شود زان قَطْره « 5 » خَوش * كى بَرَد « 6 » آن قطره از جانش « 7 » عَطَش بلكه چون آن قطره آيد بر لبش « 8 » * تشنگى بر تشنگى افزايدش چون رسد از تشنگى جانش بلب * گر كُنَد شُور و شَغَب نَبْوَد عجب [ جواب ديگر ] « 9 » يا خود اين گويم كه هست اين ماجرا * سرگذشت عاشقان در ما مَضى خود چه زان خوش‌تر كه عاشق پيشِ يار * نالد از غمهاى هجران زارِ زار او چو بلبل در فغان و در خروش * يار چون گل سوى او بِنْهاده گوش بركشد آه و فغان كاى نازنين * هجر تو با من چنان كرد و چنين عمرها رنج و بلا بر من گُماشت * خاطرم ريش و دلم افگار داشت هر زمان حالم دگرگون بود ازو * سينه پرغم ، ديده پرخون بود ازو اين و مثل اين حكايات دراز * پيش او گويد ز حال خويش باز

--> ( 1 ) ص ، م ، چ : وز ( 2 ) عنوان از ص ، چ ( 3 ) ص ، م : قالب ( 4 ) م ، چ : قوى ( 5 ) ص ، م ، چ : خطره ( 6 ) ص : رود ( 7 ) ص ، م : از جانش آن قطره ( 8 ) م ، چ : بر لب آيدش ( 9 ) عنوان از ص ، م ، چ